سفارش تبلیغ
تحریم المپیک لندن
کلبه احساس
خداوند متعال می فرماید : « ... همچنان بنده ام با کارهای مستحب به من نزدیک می شود، تا آنجا که دوستشمی دارم . در نتیجه، گوش شنوایش، چشم بینایش، زبان گویایشو قلب دریابنده اش می شوم . اگر مرا بخواند، پاسخش دهم و اگراز من درخواست کند، به او ببخشم» . [رسول خدا صلی الله علیه و آله]
 

یکشنبه 17 تیر 86 , ساعت 1:49 عصر

 
سیستم پیشرفته مدیریت وبلاگ فارسی بلاگ پادکست رادیوی اینترنتی پارسی بلاگ محتوا فرهنگ تاریخ عرفان مذهب فلسفه داستان جک لطیفه طنز طراحی پرتال رایگان تجارت الکترونیک تصویر سازی ورزشی خبری خبر اخبار موسیقی دانلود موبایل برنامه نرم افزار سخت افزار دوست یابی چت پیام شخصی شخصیت ها وب سایت کتابخانه کتاب خانه بانک ورزش هنرمند سیاست سیاسی هنر ادبیات کتاب مطالعه روزنوشت وب نوشت وبنوشت انتشار الکترونیکی نشریه مجله فارسی سنتی پاپ راک جاز سینمایی سینما مجازی شبکه دوستان پارسی یار رایانه کامپیوتر فناوری فن آوری ایران ParsiBlog Parsi Blog Weblog Iran Iranian Podcast Persian Blogger free downlowd picture

















کلبه احزان





  •    سوخت جانم از پریشانی


  • دوست داشتم به مناسبت نزول بهانه‌ی آفرینش بر زمین، مطلبی بنگارم. هر چه اندیشه کردم جز حرف‌های آشنا و کلیشه‌ای خاطرم را عطرآگین نکرد. کرامات زهرا را به شماره نتوان آورد، ولی آن‌گاه که خودت گرمای دستان نوازشش را بر گونه‌هایت احساس کنی، توصیف آن لذت غریب‌تری دارد. خاطره‌ای را که در قالب شعر نو ریخته و تقدیم می‌کنم، واقعیتی است که نشان از نگاه محبت بزرگ‌ترین خوب عالم به پست‌ترین بد دنیا دارد. کاش بتوانیم درکش کنیم...






    تازه چشمم از نگاه گنبد زردش
    فارغ و سرگشته گشته بود.
    چون پدر چشمم
    از نگاه نور، خسته بود.
    با پدر از قم به تهران در کف جاده
    در پناه مرکب روئین



    گفت بابا: «نازنین فرزند،
    سرعتت کم کن،
    تا نگردد چشم دشمن از نگاه نعش تو بازش.»
    من ولی با پای خسته بر پدال گاز
    - همچو تیر ول‌شده از چلّه‌ی آرش -



    در اتوبان خلیج فارس
    - که لئیمان از حسد بر نام پاکش یک‌صدا بر پارس! -
    چون باد می‌رفتیم.
    از کنار وانتِ نیسان
    از خط سبقت
    در پی زیبا گذشتن از کنار آن



    ناگهان این گاردریلِ حافظ جاده
    حافظ من، حافظ مردم
    - یا همان نرده -
    در افق شد گم.
    چشم بگشودم
    لیک با دقّت



    راست، آن ماشین
    سمت چپ، نرده
    من میان این و آن در جستجوی دسته‌ی دنده.
    هرگزم حاصل نیامد فرصتِ هیچ انفعالی را
    چشم خود بستم،
    نفس‌ها حبس،
    یا زهرا
    .
    تیک و تاک ساعت ذهنم فزون آمد
    چشم بگشودم
    قلبم از مجرای لب‌هایم برون آمد
    زانوانم سست
    اشک چشمانم به همراه عرق شولای قلبم شست
    رنگ گچ رویم
    من ندانستم چگونه خنجر نرده به سان ابر باران شد



    مادرم! ای مادر سادات و شیعه! مادر دل‌های بارانی!
    من کجا باشم چنین لایق؟!
    سوخت جانم از پریشانی.
    (التماس دعا)




  • نگارنده: کلبه احزان(پنجشنبه 14/4/1386 ساعت 11:35 عصر)






  • با من بگو تو کیستی؟ کی آمدی؟ با کیستی؟ اینجا ز بهر چیستی؟ خود را رهان از نیستی (

    53 )




  •    عاشقان کشتگان معشوقند، بر نیاید ز کشتگان آواز


  • حدس می‌زد که باید آن‌جا باشد. دل توی دلش نبود. از هیجان نفس‌هایش به شماره افتاده بود. توصیفش را قبلاً شنیده بود: فوق‌العاده زیبا، صمیمی، مهربان و دوست داشتنی. می‌دانست که تنها سرگرمی او رقص شبانه است. به همین خاطر شب را برای دیدار برگزیده بود.



    با خود اندیشید: اگر مرا نپذیرد چه؟!



    ولی دوباره به خود نهیب زد که: «نفوذ بد نزن! چرا تو را نپذیرد؟! مگر تو واقعاً عاشق او نیستی؟! مگر این همه راه را برای دیدن او طی نکرده‌ای؟! مگر نمی‌خواهی زندگیت را به پایش بریزی؟! پا پیش بگذار و دلهره به خود راه مده!»



    ولی دلش آرام نمی‌گرفت. می‌دانست که خواستگاران زیادی داشته و همه را به بهانه‌ی آزمودن عشقشان به کام مرگ کشانده است...



    ... در همین افکار بود که ناگهان چشمش به او افتاد ... میخکوب شد ... بسیار زیباتر از آن‌چه اندیشه کرده بود! چهره‌ای آرام و مهربان، اندامی موزون، و البته رقصی دل‌انگیز!



    فوراً پشت دیوار پنهان شد.



    «نکند مرا دیده باشد؟! ... آه! به راستی زیباست. بعید است مرا برای زندگی بپذیرد ... وای خدای من! فراموش کردم تحفه‌ای برایش تهیّه نمایم!»



    قلبش داشت بیرون می‌جهید. پاهایش قدرت ایستادن نداشت. آرام‌آرام دوباره از پشت دیوار سَرَک کشید ... مبهوت آن همه زیبایی شده بود ...



    «دل به دریا بزن و خود را نشان بده. اعتماد به نفس داشته باش! امشب فقط در آغوش او می‌توانی آرام بگیری.»



    حرکت کرد و تمام‌قد روبه‌رویش ایستاد.



    اندکی دست از رقص کشید و به او خیره شد. اشکی از گوشه‌ی چشمانش بر دامن بلند و پُرچینش غلتید. دوباره بر خود مسلّط شد و رقص دلبرانه‌اش را از سر گرفت. گیسوان طلایی‌اش دست در دست نسیم، به آرامی در هوا حرکت می‌کردند و چشمان عاشق دل‌سوخته را نوازش می‌دادند...



    به خود آمد. با خود اندیشید که حتّی اگر دست رد بر سینه‌اش بزند، باز هم نباید امشب را از دست بدهد. تصمیمش را گرفت و به سوی معشوق حرکت کرد تا او را در آغوش کشد ... ناگهان گویا سیلی محکمی به صورتش خورد. بیهوش روی زمین افتاد. پس از لَختی، دوباره برخاست. نفهمید از چه کسی سیلی خورد! فرصت جست‌وجو نداشت. توانش را هم نداشت. فقط به فکر «زیبا»یش بود. حرکت کرد. مصمّم‌تر و شتابان‌تر ... دوباره دردی غریب در سر و بدن خود احساس نمود و نقش زمین شد! ... دوباره برخاست ...





    سیاوش، نماز صبحش تمام شد. وقت خواندن قرآن بود. به کنار پنجره آمد تا هم نفسی تازه کند و هم در نور شمعِ کنار پنجره قرآن بخواند. پنجره را گشود. نسیم ملایمی وزید و شمع را خاموش کرد. دود از نهاد شمع برخاست. دود شمع، به همراه نسیم از پنجره خارج شد و دوش به دوش پروانه‌ای که بر اثر برخورد پی‌در‌پی با شیشه برای در آغوش کشیدن شمع جان سپرده بود، سوار بر نسیم صبحگاهی به پرواز درآمدند...



    ای عشق مسوزان تو ز پروانه پر و بال، در عشق ازو چند قدم پیش‏ترم من



    به قلم: کلبه‌ی احزان




  • نگارنده: کلبه احزان(دوشنبه 4/4/1386 ساعت 12:16 صبح)






  • با من بگو تو کیستی؟ کی آمدی؟ با کیستی؟ اینجا ز بهر چیستی؟ خود را رهان از نیستی (

    64 )




  •    چه کسی می‏خواهد، من و تو ما نشویم؟ خانه‏اش ویران باد!


  • دنیا را بد ساخته‌اند...
    کسی را که دوست داری، تو را دوست نمی‌دارد...
    کسی که تو را دوست دارد، تو دوستش نمی‌داری...
    امّا کسی که تو دوستش داری و او هم تو را دوست دارد...
    به رسم و آئین، هرگز به هم نمی‌رسند.
    و این رنج است.
    (دکتر علی شریعتی)



    دو خطّ موازی زاییده شدند. پسرکی در کلاس درس آن‌ها را روی کاغذ کشید. آن وقت دو خطّ موازی چشمشان به هم افتاد و در همان یک نگاه قلبشان تپید و مهر یکدیگر را در سینه جای دادند.



    خطّ اوّلی گفت: ما می‌توانیم زندگی خوبی داشته باشیم.



    و خطّ دومی از هیجان لرزید.



    خط اوّلی گفت: و خانه‌ای داشته باشیم در یک صفحه‌ی دنج کاغذ. من روزها کار می‌کنم. می‌توانم بروم خطّ کنار یک جاده‌ی دورافتاده و متروک شوم، یا خطّ کنار یک نردبان.



    خط دومی گفت: من هم می‌توانم خطّ کنار یک گلدان چهارگوش گل سرخ شوم، یا خطّ یک نیمکت خالی در یک پارک کوچک و خلوت.



    خط اوّلی گفت: چه شغل شاعرانه‌ای! حتماً زندگی خوشی خواهیم داشت...



    در همین لحظه معلّم فریاد زد: دو خطّ موازی هرگز به هم نمی‌رسند...



    و بچّه‌ها تکرار کردند: دو خطّ موازی هیچ‌وقت به هم نمی‌رسند.



    دو خطّ موازی لرزیدند. به همدیگر نگاه کردند... و خط دومی زد زیر گریه...



    خط اوّل گفت: نه، این امکان ندارد. حتماً یک راهی پیدا می‌شود.



    خط دومی گفت: شنیدی که چه گفتند؟ هیچ راهی وجود ندارد. ما هیچ وقت به هم نمی‌رسیم! ...و دوباره زد زیر گریه.



    خط اوّلی گفت: نباید ناامید شد. ما از این صفحه‌ی کاغذ خارج می‌شویم و دنیا را زیر پا می‌گذاریم. بالاخره کسی پیدا می‌شود که مشکل ما را حل کند.



    خط دومی آرام گرفت... و اندوهناک از صفحه‌ی کاغذ بیرون خزید.



    ... از زیر در کلاس گذشتند و وارد حیاط شدند... و از آن لحظه به بعد سفرهای دو خطّ موازی شروع شد. آن‌ها از دشت‌ها گذشتند...، از صحراهای سوزان...، از کوه‌های بلند...، از درّه‌های عمیق...، از دریاها...، از شهرهای شلوغ...



    سال‌ها گذشت... و آن‌ها دانشمندان زیادی را ملاقات کردند.



    ریاضیدان به آن‌ها گفت: این محال است. هیچ فرمولی شما را به هم نخواهد رساند. شما همه‌چیز را خراب می‌کنید.



    فیزیکدان گفت: بگذارید از همین الآن ناامیدتان کنم. اگر می‌شد قوانین طبیعت را نادیده گرفت، دیگر دانشی به نام فیزیک وجود نداشت.



    پزشک گفت: از من کاری ساخته نیست، دردتان بی‌درمان است.



    شیمی‌دان گفت: شما دو عنصر غیر قابل ترکیب هستید. اگر قرار باشد با یکدیگر ترکیب شوید، همه‌ی مواد خواصّ خود را از دست خواهند داد.



    ستاره‌شناس گفت: شما خودخواه‌ترین موجودات روی زمین هستید. رسیدن شما به هم مساوی است با نابودی جهان! سیّارات از مدار خارج می‌شوند، کرات با هم برخورد می‌کنند، نظام دنیا از هم می‌پاشد. چون شما یک قانون بزرگ را نقض کرده‌اید.



    فیلسوف گفت: متأسفم. جمع نقیضین محال است.



    ... و بالاخره به کودکی رسیدند. کودک فقط یک جمله گفت: شما به هم می‌رسید!



    یک روز به یک دشت رسیدند. یک نقّاش میان سبزه‌ها ایستاده بود و نقّاشی می‌کرد. خط اوّلی گفت: بیا وارد بوم نقّاشی شویم. در آن حتماً آرامش خواهیم یافت.



    و آن دو وارد شدند. روی دست نقّاش رفتند و بعد روی قلمش...



    نقّاش فکری کرد و قلمش را حرکت داد...





    ... و آن‌ها دو ریل قطار شدند که از دشتی می‌گذشت ... و آن‌جا که خورشید سرخ آرام‌‌آرام پایین می‌رفت، سر دو خطّ موازی عاشقانه به هم می‌رسید!



    (برگرفته از داستان دو خط، نوشته‏ی نرگس آبیار)




  • نگارنده: کلبه احزان(سه‏شنبه 29/3/1386 ساعت 7:28 عصر)






  • با من بگو تو کیستی؟ کی آمدی؟ با کیستی؟ اینجا ز بهر چیستی؟ خود را رهان از نیستی (

    48 )




  •    گلبرگ را ز سنبل مشکین نقاب کن، یعنی که رخ بپوش و جهانی خراب کن


  • چند روز پیش یه سری زدم به وبلاگ آبجی کوچیکه‏ی خودم. خدا خیرش بده، دختر شادابیه و قلمش هم انصافاً تأثیرگذاره. ولی یه اشکال کوچیک داره، اونم اینکه صرفاً یافته‏های ذهنی خودشو می‏نویسه و برای مطالبش چندان تحقیق و مطالعه نمی‏کنه. البته این هم یه جورشه! شاید می‏خواد به این روش، نظراتش رو در معرض دید خواهرا و برادراش قرار بده تا اونا نقدش کنن. بالاخره اگه آدم نقدپذیر باشه، اینم خودش یه روش برای تحقیق و مطالعه‏ست.



    همون‏طور که می‏دونین (یا لااقل حالا بدونین!)، وبلاگ من بیش‏تر دلیه تا عقلی! البته نه اینکه از عقل بدم بیاد، ولی به قول خواجه‏ی شیراز
    عاقلان نقطه‏ی پرگار وجودند ولی      عشق داند که درین دایره سرگردانند
    ولی این آبجی گلم یه مطلبی نوشته بود که اوّلاً به خاطر اینکه مطلب مهمّی بود، ثانیاً به خاطر اینکه خیلی پرخواننده بود و ثالثاً چون در زمینه‏ای بود که من تحقیقات و مطالعات زیادی روش داشتم و توش به اصطلاح ریش سفید کردم، حیفم اومد نقدش نکنم. لذا این یه پُست رو از وبلاگ من نادیده بگیرین و تو پرانتز بخونیدش!
    آبجی نازم تو اون پُستش حسابی گیر داده بود به رنگ مشکی چادر. توصیه می‏کنم حتماً
    اون مطلب رو بخونید. نظرات دوستاش هم جالبه. فقط یادتون باشه هیچ‏وقت با خوندن یه پُست از یه وبلاگ، نسبت به نویسنده‏ی اون موضع‏گیری نکنید!



     قبل از هر چیز بهتره یه رفع اتّهام از خودم بکنم! ممکنه بعضیا پیش خودشون بگن که این کلبه‏ی احزان اصلاً شایستگی صحبت کردن در این زمینه رو نداره! چون خودش سراپا حزن و اندوهه! اصلاً همینا هستن که جامعه رو دچار افسردگی کردن و دوست دارن همه‏جا سیاه‏پوش بشه!
    ولی باید بگم که به زعم تمام دوستان، شاگردان، استادان، فامیل و ... من یکی از شادترین و شاداب‏ترین آدمای روی زمینم. اصلاً چرا آدم نباید شاد باشه؟! به خاطر ندارم چیزی تو دنیا وجود داشته باشه و من ازش بدم بیاد! (نکته‏شو گرفتی یا نه؟!!!) امّا صد البته هوای ابری یه خورده دل آدمو به یاد بارون میندازه و ماها که خورشیدمون هنوز پشت ابره، هی دعا می‏کنیم بیاد و کلبه‏مونو روشن کنه. پس کلبه‏ی احزان من قلب منه و نمود خارجی نداره. دعا کنین ایشالّا کلبه‏ی احزان هممون گلستان بشه تا باطن من هم مثل ظاهرم شاد و خندان باشه.



    و امّا اصل موضوع:
    توی این نوشته، بنامو میذارم بر این‏که روی اصل داشتن حجاب مشکلی ندارین. آخه مخاطب اصلی من آبجی کوچیکمه! بحث اصلی ما بر سر چرایی انتخاب رنگ مشکی برای چادر بانوان ایرانیه. به آبجی کوچیکم قول داده بودم امروز مطلب مفصّلی در این زمینه بنویسم، ولی چون معمولاً کسی حوصله‏ی خوندن این روده‏درازی‏ها رو نداره، سعی می‏کنم مختصر و کنکوری بنویسم!



    1- خداوند متعال در آیه‏ی 59 سوره‏ی مبارکه‏ی احزاب می‏فرماید: «ای پیامبر! به همسران و دخترانت و به زنان مؤمنین بگو که جلباب‏های خویش را به خود نزدیک سازند. این کار برای اینکه شناخته شوند و مورد اذیّت قرار نگیرند بهتر است و خدا آمرزنده است.»
    کلمه‏ی «جلباب» در اصل لغت به هر جامه‏ی وسیع گفته می‏شود. در قدیم روسری‏های بزرگ را برای خارج از منزل استفاده می‏کرده‏اند و روسری‏های کوچک را که خمار و مقنعه می‏گفتند در داخل خانه مورد استفاده قرار می‏داده‏اند. طبق روایاتی که به دست ما رسیده است، زنان مسلمان پس از نزول این آیه، با چادرهایی به رنگ مشکی از منزل خارج می‏شدند.



    2- در آیه‏ی فوق، دلیل توصیه‏ی خداوند به استفاده از جلباب، به این صورت ذکر شده است:
    ذلک ادنی أن یعرفن فلا یؤذین (این کار برای این‏که شناخته شوند و مورد اذیت قرار نگیرند بهتر است)
    پس نتیجه‏ی استفاده از چادر، شناخته شدن است و نتیجه‏ی چنین شناخته شدنی مصونیت از آزار و اذیّت است. پس خاصیتی که چادر را از حجاب‏های دیگر (مانند مانتو و ...) متمایز می‏سازد این است که چادر علاوه بر اینکه بدن زن را به خوبی می‏پوشاند، حالتی نمادین نیز دارد و انتصاب زن را به دسته‏ی بانوان عفیف به مخاطب القا می‏نماید. در چنین حالتی، هر کس که یک زن را در چادر ببیند متوجّه می‏شود که وی به شدّت عفیف، نجیب و باحیا بوده و برای حفظ خود از نامحرمان اهمیت ویژه‏ای قائل است. به عبارت بهتر، چادر پرچمی است که طرز تفکّر صاحب خود را نیز روشن می‏سازد. لذا بیماردلان هرگز به خود اجازه‏ی جسارت و بد نگاه کردن به گوهر درون آن را نمی‏دهند.



    3- با توجّه به آیه‏ی فوق و برخی آیات دیگر که در آن‏ها برای جلباب، عبارت‏های «به خود نزدیک کردن» و «از خود کنار زدن» به کار رفته است، مشخّص می‏شود که چادر امروزی بیش‏ترین قرابت معنایی را با لفظ «جلباب» دارد.



    4- خداوند متعال در آیه‏ی 31 سوره‏ی مبارکه‏ی نور می‏فرماید:
    «... و پای به زمین نکوبند که زیورهای مخفیشان دانسته شود».
    در قدیم زنان به پای خود خلخال می‏بستند که از به هم خوردن آن‏ها صدا تولید می‏شده است (چیزی شبیه صدای به هم خوردن النگوها). خداوند در این آیه از جلب توجّه کردن زن نهی کرده است. از این آیه دانسته می‏شود که هر کاری که باعث جلب توجّه نامحرمان شود حرام است. نمونه‏ی ملموس آن در عصر حاضر، استفاده از برخی کفش‏های زنانه با پاشنه‏های بلند است که به هنگام راه رفتن با صدای تق‏تق جلب توجّه می‏نماید (و از این جهت فرقی با خلخال‏های قدیم ندارد!). حال از آبجی عزیزم می‏پرسم که آیا چادر ابداعی شما نظرات را جلب نمی‏کند؟؟؟ (چیزی که خودت در وبلاگت به آن اعتراف کردی!) پس اگر چه چادری که مورد استفاده قرار می‏دهی مانند چادرهای عادی تو را می‏پوشاند، ولی تا کنون مشخّص شد که دو تا از ویژگی‏های چادر اسلامی را ندارد. اوّلاً پرچم زنان عفیف و باتقوا این‏گونه انتخاب نشده است و لذا نمی‏توانی با این نماد، عفّت و حیایی را که قطعاً مدّ نظرت است به مخاطبت القا کنی، ثانیاً جلب توجّه کرده و نامحرمان را متوجّه تو می‏سازد. (در فقه اسلامی بر اساس روایات، بحث مفصّلی در باب لباس شهرت وجود دارد که هر لباسی را که مسلمان را انگشت‏نما نماید، هم برای مرد و هم برای زن حرام می‏داند).



    5- حالا بهتر است برویم سراغ رنگ سیاه!
    بر کسی پوشیده نیست که پوشیدن رنگ سیاه در اسلام کراهت دارد. ولی ذکر چند نکته در این باب ضروری به نظر می‏رسد:
    اوّلاً: سیاه‏پوش شدن در عزای حضرت اباعبدالله علیه‏السّلام استثنا شده است و کراهت ندارد.
    ثانیاً: در حدیثی از امام صادق علیه‏السّلام آمده است «پوشیدن لباس سیاه کراهت دارد، مگر در سه چیز: کفش، عمّامه و کساء». (کساء به لباس‏های بزرگ مانند عبا، چادر و امثال آن گویند.)
    ثالثاً: آن‏طور که از جمع روایات برمی‏آید، فلسفه‏ی مکروه اعلام کردن پوشش سیاه، نظافت نکردن به موقع آن است. زیرا رنگ لباس آلودگی را نمایان نمی‏کند و معمولاً افراد متوجّه کثیفی لباس مشکی خود نمی‏شوند و لذا اسلام که دین پاکیزگی است، استفاده از این رنگ را مکروه اعلام نموده است. (هم‏چنان‏که پزشکان که نظافت در درجه‏ی اهمیت بیشتری برای آنان قرار دارد، باید از لباس سفید استفاده نمایند). پس استفاده از پوشش مشکی به شرط رعایت پاکیزگی، از نظر اسلام منعی ندارد.



    6- از نظر روان‏شناسی، لفظ «سیاه» به خاطر دو واج انتهایی آن (=آه) نوعی حالت افسردگی در افراد ایجاد می‏کند که در «مورد بی‏مهری قرار دادن» آن بی‏تأثیر نبوده است. پیشنهاد می‏شود لفظ «مشکی» جای‏گزین گردد.



    7- در روان‌شناسی رنگ‌ها می‌خوانیم که سیاه نمایان‌گر مرز مطلق است، لذا آن‌کس که سیاه می‌پوشد می‌خواهد نشان دهد که مرزی را ایجاد کرده است. امّا این‌که مرز برای چیست در موقعیّت‌های مختلف ممکن است متفاوت باشد. گاه لباس سیاه را در ماتم و عزا می‌پوشند، برای آن‌که نشان دهند بین آن‌ها و عزیزشان فاصله افتاده و مرز زندگی آن‌ها را از هم جدا کرده ‌است و یا برای آن‌که نشان دهند در حریم خانه و خانواده‌ی آن‌ها حادثه‌ای رخ داده ‌است که انجام برخی کارهای معمولی که سایر خانواده‌ها انجام می‌دهند برای آنان میسّر نیست. امّا گاهی هم سیاه می‌پوشند نه برای عزا و ماتم، بلکه برای مشخّص کردن مرزها و حریم‌ها‌ی اجتماعی؛ و حجاب یک خانم مسلمان – یا همان چادر سیاه – از این دسته است.
    وقتی که خانمی چادر مشکی به سر می‌کند و با وقار و متانت تمام، قدم به عرصه‌ی اجتماع می‌گذارد، با این نحوه‌ی پوشش می‌خواهد نشان دهد که هر کسی حق ندارد به این حریم پاک و مقدّس و خصوصی وارد شود. این حریم، حریم حرمت، حیا و احترام است، نه جای هرزگی، آلودگی و هوس‌بازی. در‌واقع او با چادر سیاه میان خود و مردان نامحرم مرزی عاقلانه ایجاد می‌کند. او با این سیاهی ظاهری امّا ریشه‌دار در درون خود می‌خواهد نگاه تیز هرزگی و ابتذال را بشکند و نگذارد در حریم عفّت، پاکی و نجابت او نامحرمی وارد شود و حرمت او را از بین ببرد.
    لذا چادر مشکی به منزله‌ی حرمت و احترام است. مرز ادب، کرامت، حیا و عفّت است. مرز آداب است و نشان می‌دهد در این محدوده باید حریم را نگه داشت و به صاحب حرم به دیده‌ی احترام و ادب نگریست. از دیدگاه روان‌شناسی رنگ‌ها، با نگاه به رنگ‌های تیره به ویژه رنگ سیاه که در بی‌رنگی مطلق است تقریباً تمام رغبت‌ها را از بین می‌رود. بنابراین باید به روان‌شناسی و جامع‌نگری زن ایرانی آفرین گفت که برای حفظ حرمت، عفّت و پاکدامنی خود و هم‌چنین پاسداری از مرزهای خود و جامعه‌اش و برای سالم‌سازی محیط اجتماعی خویش، به‌ترین حجاب یعنی چادر و مناسب‌ترین رنگ یعنی مشکی را انتخاب کرده ‌است.



    8- علم روان‌شناسی می‌گوید: سیاه به معنی «نه» بوده و نقطه مقابل «بله» یعنی سفید است. با این نگاه باید گفت آن کسی که در مقابل نامحرم سیاه می‌پوشد در واقع می‌خواهد به او نه بگوید و آن کس که رنگ سفید، رنگارنگ و جذّاب می‌پوشد راه نگاه‌ها را به سوی خود باز می‌گذارد و در واقع خواسته یا ناخواسته خود را در معرض نگاه‌های هرزه و آلوده قرار می‌دهد و وسیله‌ی آلودگی خود و جامعه را فراهم می‌کند.
    «ماکس لوشر» متخصّص در روان‌شناسی رنگ‌ها معتقد است: «سفید به صفحه‌ی خالی می‌ماند که داستان را باید روی آن نوشت، ولی سیاه نقطه‌ی پایانی است که در فراسوی آن هیچ چیز وجود ندارد.» بنابراین زنی که دربرابر نامحرم و در بیرون از خانه لباس سفید و رنگارنگ نمی‌پوشد، حداکثر ایمنی را برای خود ایجاد کرده است و نشان می‌دهد این‌جا نقطه‌ی پایان نگاه‌های نامحرمان است و در فراسوی این پوشش جایی برای این نگاه‌ها و نیّت‌های ناپاک نیست. و در جای دیگری در بحث روان‌شناسی رنگ‌ها می‌خوانیم که سیاه نشان‌گر ترک علاقه یا انصراف نهایی می‌باشد.



    9- وقتی رنگ مشکی در کنار رنگ دیگری قرار می‌گیرد، تأثیر آن رنگ را تقویت کرده، خصلت آن رنگ را مورد تأکید و اهمیت قرار می‌دهد. به عنوان مثال اگر لباس سیاهی در کنار یک پنجره‌ی رنگی آویزان باشد، هر بیننده‌ای که به آن بنگرد نگاه او به طرف پنجره جلب خواهد شد و به لباس توجّهی نخواهد کرد. این امر به خاطر آن است که رنگ سیاه لباس خاصیّت خود را نفی کرده و در عوض خاصیّت رنگ پنجره را تقویت نموده است. به همین علت وقتی خانمی چادر مشکی به سر می‌کند و در خیابان راه می‌رود، ناظری که از دور به او و به اشیای فراوان رنگی اطراف او مثل اتومبیل‌ها، مغازه‌ها و ... نگاه می‌کند، بی‌اختیار اشیا و پوشش رنگی نظر او را به خود جلب کرده و در بسیاری اوقات شخص بیننده اصلاً به آن مشکی توجّهی نکرده و رد می‌شود. لذا بانوانی که می‌خواهند به بهترین نحو عفّت و پاکدامنی خود را حفظ کنند، حجاب برتر یعنی چادر را برگزیده‌اند. بنابراین به‌ترین حجاب زنان در بیرون از خانه و در محیط اجتماع و به طور کلّی در برابر نامحرمان، چادر مشکی است که علم روان‌شناسی نیز آن راتأیید می‌کند.



    10- برخی به اشتباه این شبهه را مطرح کرده‏اند که رنگ مشکی رنگی مرده و بی‏روح است و جامعه را دچار افسردگی و خمودگی می‏کند. این سخن کاملاً اشتباه است. اصولاً در روان‏شناسی رنگ‏ها، زیبایی و زشتی به نوع رنگ بستگی ندارد بلکه به کیفیت رنگ بستگی دارد. به عنوان مثال می‏توان هم رنگی سبز بسیار زیبا تولید نمود و هم رنگ سبزی مرده، بی‏روح و کسالت‏آور. نکته‏ی مهم در این زمینه این است که هر رنگی اگر به غایت خود به کار گرفته شود زیباست. مثلاً در طیف رنگ آبی، اگر آبی خالص باشد و با هیچ رنگ دیگری مخلوط نشده باشد زیبا خواهد بود. در مورد رنگ مشکی نیز، اگر رنگ مشکی به صورت صددرصد خالص مورد استفاده قرار گیرد (و مثلاً طوسی، خاکستری و ... نباشد) نه‏تنها بی‏روح نیست، بلکه زیبایی‏های خاص خود را داشته و یک رنگ فوق‏العاده شیک محسوب می‏شود. رنگ مشکی، در ذهن مخاطب خود این مطلب را القا می‏کند که در درون آن چیزی گران‏بها، باارزش، و البته دست‏نیافتنی (توسّط همه) وجود دارد. دقیقاً به همین خاطر است که شخصیت‏های مهم سیاسی از اتومبیل‏های تمام مشکی (و حتّی شیشه‏های دودی) استفاده می‏نمایند.






    زیرا می‏خواهند اعلام کنند که علاوه بر اینکه این اتومبیل حامل یک شخصیت باارزش و مهم است، از دسترس دیگران نیز باید مصون بماند. در فیلم زورو نیز قهرمان داستان از سر تا پا سیاه‏پوش بود و حتّی اسب خود را نیز سیاه انتخاب کرده بود. دقت کنید که انتخاب‏کننده‏ی این شیوه‏ی پوشش برای زورو، نویسنده‏ی داستان بوده است و نه شخص زورو! هدف نویسنده از انتخاب چنین پوششی برای زورو، القای زیبایی درون، پاکی، سربلندی، و در عین حال مرموزیت صاحب لباس به بیننده بوده است.





    11- در یکی از نظراتی که برای پُست آبجی نازنینم نگاشته شده بود، یکی از برادران در تأیید مطالب آبجی خود از روشن بودن رنگ آسمان بهره گرفته بود. روی من با این برادر عزیز است. اوّلاً اینکه گفتی آسمان آبی ما را شاد می‏کند و آسمان کثیف و خاکستری دلگیر است، تأیید صحبت‏های بنده است. (بنده روی تمیزی و خلوص رنگ مشکی تأکید کردم). ثانیاً مگر همان آسمان صاف و زیبا، در شب سیاه نمی‏شود؟ وقتی مطلبت را خواندم، تحقیق مختصری در این زمینه کردم و به نکات جالبی درباره‏ی شباهت شب و زن از نظر قرآن برخوردم که ذکرشان خالی از لطف نیست:
    خداوند متعال در آیه‏ی 67 سوره‏ی مبارکه‏ی یونس می‏‏فرماید: «هو الذی جعل لکم الیل لتسکنوا فیه ... ان فی ذلک لآیات لقوم یسمعون» (اوست خدایی که شب را مایه‏ی آرامش شما قرار داد ... همانا در این پدیده نشانه‏هایی است برای مردم شنوا)
    هم‏چنین در آیه‏ی 21 سوره‏ی مبارکه‏ی روم می‏فرماید: «و من آیاته أن خلق لکم من انفسکم ازواجاً لتسکنوا الیها و جعل بینکم موده و رحمه إن فی ذلک لآیات لقوم یتفکرون» (و از نشانه‏های خداوند این است که برای شما همسرانی از جنس خودتان آفرید که در کنار آن‏ها آرامش پیدا کنید و بینتان دوستی و رحمت قرار داد. همانا در این پدیده برای اهل تفکّر نشانه‏هایی است).
    نکته‏ی جالب در دو آیه‏ی فوق این است که خداوند متعال در ذکر یکی از دلایل شب و زن، برای هر دو از واژه‏ی «سکینه» به معنی «آرامش» استفاده کرده است! و کیست که به نکات زیبا و لطیف استفاده از این آرایه‏ی قرآنی پی نبرد و به آرام‏بخش بودن هر دو اذعان ننماید؟! آیا رنگ سیاه شب آن را زشت نموده است یا آن را سرشار از فضایی آرام، با سکینه، عرفانی، شاعرانه و عاشقانه نموده است؟!
    بهتر است قدر چادر مشکی زیبا و اسلامی خود را بدانیم و خدا را شکرگزار باشیم که ما را در این سنگر مورد محافظت خود قرار داده است. الله الذی جعل لکم الیل لتسکنوا فیه و النهار مُبصراً إن الله لذو فضلٍ علی الناس و لکنّ اکثر الناس لا یشکرون. (غافر، آیه‏ی 61)



    12- در ادبیات غنی ایرانی نیز، رنگ مشکی مورد مدح و ستایش قرار گرفته و ادبا و شاعران با عباراتی مانند زلف مشکی، چشم مشکی و ... سعی در زیبا جلوه دادن دلبران مورد نظر خود نموده‏اند. بیتی که برای عنوان این مقاله انتخاب شده است نمونه‏ی جالبی از این موارد است که از دیوان حافظ شیرازی انتخاب کرده‏ام.



    بنده تحقیقات گسترده‏ای در زمینه‏ی حقوق زن کرده‏ام و آن را در جامعه‏ی امروزی خود پایمال شده می‏بینم و صد البته مقصّر اصلی را خود زنان یافته‏ام. اگر سؤال یا شبهه‏ای دارید با من در میان بگذارید، ان‏شاءالله یاری‏تان خواهم نمود.
    امید است قلم قاصر بنده، توانسته باشد پنجره‏ی قلب شما را اندکی باز کرده باشد.
    فردا شهادت پاک‏ترین بانوی عالم، مادر همه‏ی مؤمنین، بهانه‏ی آفرینش، حضرت فاطمه‏ی زهرا سلام‏الله‏علیها است. ان‏شاءالله هم‏چنان دست‏گیر ما باشد...



    چادرت مادر چرا خاکی شده؟
    پنجه بر روی تو حکّاکی شده؟



    التماس دعا




  • نگارنده: کلبه احزان(یکشنبه 27/3/1386 ساعت 2:0 عصر)






  • با من بگو تو کیستی؟ کی آمدی؟ با کیستی؟ اینجا ز بهر چیستی؟ خود را رهان از نیستی (

    20 )




  •    دیدار


  •                                                             این هم یه شعر از مهدی اخوان ثالث. امیدوارم لذت ببرین:



                                           اولین دیدار ما بود آن و شاید آخرین دیدار
                                   ما در آن غربت به هم نزدیکتر یاران
                               یاد عطرآگین آن افسانه‏گون لحظه
                 نورباران باد و گلباران



                     گشته در رویش نگاهم محو
                          مانده در چشمم نگاهش مات
                  باز هم او را توانم دید؟
                          آه! کی دیگر؟ کجا؟ هیهات!



                                  و خدای من! چه زیبا بود و بهت‏انگیز
                                        و چه والا بود زیبائیش، والا و شگفت‏آور
                               واندر آن منزلگه پرت و حقارت‏بار
                                     آن‏چنان زیبایی والا چه نادر بود ناباور!
                                         راه‏ها را بر نگاه رهگذاران بسته بود آن‏جا.
      کس نمی‏دانست
                                                   کان پریدُخت از کدام افسانه بیرون جسته بود آن‏جا.
                                      چه نگاهی - وای! وانگه از چه چشمانی!
                       هوبره وآهوبره‏ی طنّاز را نازم
                  و چه رویی و چه لبخندی
             سِحر را اعجاز را نازم



    آه!
     کاش می‏شد گاه
                       با خدا در آفرینش هم‏عنانی کرد
                          ناب نوشین‏لحظه‏ها را جاودانی کرد



                   کاشکی یک روز، یک ساعت
                                  کور خودکوکِ زمان را خواب می‏شد کرد
                        و گریزان سحر تصویر سعادت را
                              - چون پریزادان روح عطر در شیشه -
                     خواب، وانگه قاب می‏شد کرد.
    آه!



                                  آن نخستین بار و گویا آخرین دیدار با او بود.
          دیگر او را کِی توانم دید؟
    یا کجا؟ هرگز!
                     حسرتم بسیار و می‏گویم ببازم کاش
                   شرط‏هایی را که بستم باز با هرگز



                      چون رواق حسرتی، از کاخ رؤیایی،
             - از مداین، طاق کسرایی، -
                                   یادگار از گنج بادآور، برایم سکّه‏ای مانده‏ست.
                              - هفت دریا را نشانی، چکّه‏ای مانده‏ست -
                   لذّت آن لحظه را مانند قصری شاد،
                           هم‏چنان تا زنده باشم، زنده خواهم داشت
                            هیچ‏گاه آن را به تاراج فراموشی نخواهم داد



    های!
                                      گر درختک ریشه‏کن شد، یاد شادش سبز و خرّم باد:
    خوب یادم هست
    آن قطاری که مرا می‏برد
             از صمیم عُطلتِ این بی‏سرانجامی
          تا سواد اعظم آن تیره‏فرجامی
                 ناگهان آن روز، روز کام و ناکامی
              لحظه‏هایی چند در یک منزل گم‏نام
       - در وسیع دشت بی‏فریاد -
    ایستاد.
                                چاشتگاهی گرم بود و چوم دَمِ دیوان دوزخ، باد.
    آن بهشت امّا در آن‏جا بود.
                            - تخته‏سنگی تکیه‏گاهش، در پناه سایه‏ی بیدی -
    او در آن‏جا بود و تنها بود.
    من، پیاده گشته، ناگشته
         بر زمین داغ گاهی هشته، ناهشته
    دیدمش کز دور
                                مثل چتری باز، باد افتاده در چادرْسیاهِ آن زمینی‏حور
                                     او چو شاخک‏های پروانه‏یْ سیاهی، دست‏ها برداشته بالا
                     دو کناره‏یْ چادرش در مُشت‏ها، افراشته بالا
      هوبره‏یْ افلاکیم، آهوبره‏یْ بی‏باک
        بی‏خبر از خویش، سویم پیش می‏آید،
    چابک و چالاک
        او مرا بی‏شک گمان با دیگری می‏برد
    که به سوی من شتابان بود
                  من چرا بودم شتابان سوی او؟ این را ندانستم
    رو به یکدیگر دوان هر دو
                      کم‏کمک خواندن خطوط چهره‏اش را می‏توانستم



    چاشتگاهی آفتاب‏روزی از مرداد
    داغ داغ، آنسانْک
                     لاشه‏ی هر سایه، پای ذات خود بیهوش می‏افتاد
                      دشت روشن بود و در من آتشی نشناخته روشن
    ناگهان یک لحظه‏ی تاریک
      هر دو بر جا مانده حیران، خشک،
    روبه‏رو، نزدیک
    - «آه!»
              هر دو یا گفتیم، یا می‏خواستیم آن گفت.
                               - حال ما می‏گفت ازین، در ساکت آن لحظه‏ی کوتاه -
       لیک گویا هیچ‏یک از دیگری نشنفت
    بعد لَختی خیره و حیرت‏زده ماندن
    - «چه اشتباهی! اوه! ...»
    - «امّا دل‏نشین البتّه»
    - «... می‏بخشید»
    گفت او، امّا
                در نگاهش، از فروغ و اخمناز شیطنت لبریز،
                 شعله‏های شاد یک لبخند معصومانه می‏رخشید



                 ما جدا از هم، ولیکن سایه‏های چاشتگاهیمان
    درهم و با هم یکی گشته،
    غربتی با غربت آغشته
       شاهد این وحدت و بیگانگی خورشید.
    ناگهان دیدم،
           سایه‏مان کمرنگ شد، بیرنگ شد، گم شد.
                     لکّه ابری بود، با چادرسیا نامحرمِ خورشید را پوشید!




  • نگارنده: کلبه احزان(چهارشنبه 23/3/1386 ساعت 6:45 عصر)






  • با من بگو تو کیستی؟ کی آمدی؟ با کیستی؟ اینجا ز بهر چیستی؟ خود را رهان از نیستی (

    2 )




  •    به نام حضرت دوست


  • سوار صبح مدینه! قوام این دل لرزان!
    بیا که وقت ظهور است و روز «کاسه‏به‏دستان»



    بیا که آتش عشقت بسوخت قلب نحیفم
    ولی ز ظلم رفیقان هواست هم‏چو زمستان



    بیا که گرچه پلیدم ولی تمام امیدم
    ظهور سبز تو است و صلای بخشش ارزان



    بیا و راه هدایت به ماه روی نشان ده
    بیا که گم‏شدگانیم در میان نِیِستان



    بیا که دوش ندایی به گوش گفت نوایی
    «بساز خنجر ایمان، بسوز خانه‏ی پَستان»



    بیا که شکوه‏ی اشکم به دامن تو بریزم
    بهار بعد خزانم! چراغ کلبه‏ی احزان!



    بیار باده‏ی شادیّ و جام میکده پر کن
    امام عصر! پدر جان! رفیق! ساقی مستان!



    شاعر: من حقیر




  • نگارنده: کلبه احزان(سه‏شنبه 22/3/1386 ساعت 10:56 صبح)






  • با من بگو تو کیستی؟ کی آمدی؟ با کیستی؟ اینجا ز بهر چیستی؟ خود را رهان از نیستی (

    2 )





  •   لیست کل دلنوشته های این کلبه

  • سوخت جانم از پریشانی [ 11:35 ع پنجشنبه 14 تیر 1386]
    عاشقان کشتگان معشوقند، بر نیاید ز کشتگان آواز [ 12:16 ص دوشنبه 4 تیر 1386]
    چه کسی می‏خواهد، من و تو ما نشویم؟ خانه‏اش ویران باد! [ 7:28 ع سه‏شنبه 29 خرداد 1386]
    گلبرگ را ز سنبل مشکین نقاب کن، یعنی که رخ بپوش و جهانی خراب کن [ 2:0 ع یکشنبه 27 خرداد 1386]
    دیدار [ 6:45 ع چهارشنبه 23 خرداد 1386]
    به نام حضرت دوست [ 10:56 ص سه‏شنبه 22 خرداد 1386]


  •    RSS 

  •   خانه

  •   شناسنامه

  •   پست الکترونیک

  •  پارسی بلاگ




    کل الطاف شما : 1076
    الطاف امروز : 62
    الطاف دیروز : 179



  •   پیوندهای روزانه
    عشق یعنی انتظار منتظر [4]



  •   درباره من
    کلبه احزان
    حقیقت انسان به آن‏چه اظهار می‏کند نیست، بلکه حقیقت او نهفته در آن چیزی است که از اظهار آن عاجز است. بنابر این اگر خواستی او را بشناسی، نه به گفته‏هایش، بلکه به ناگفته‏هایش گوش فرا بسپار...


  •   تابلوی کلبه من
    کلبه احزان


  •   اشتراک در پیک عشق












    نام:


    ایمیل:

     



  •  آدرس کلبه دوستان
    سطر آخر
    کلک بهار
    همیشه در قلب منی
    سرچشمه
    ناگفته‏های آبجی‏کوچیکه
    نگاه به دین با عینک عشق و عاشقی
    خلوت من
    خط مقدم
    گلواژه
    هیئت


  •  تابلوی کلبه دوستان من








  •   اوقات شرعی



  • لیست کل یادداشت های این وبلاگ